خرید بک لینک
سفر كوچك خواهر بزرگم يلدا ساكن شهر ديگه اي هستن. شهرشون دو ساعت با شهر ما فاصله داره. مامان و بابام قرار بود اخر اين هفته يعني جمعه برن ديدنشون. به اصرار يلدا، من و ماني هم رفتيم. خواهر سوميم شيرين هم با همسر و ني ني كوچولوشون اومدن. ظهر حركت كرديم و ساعت چهار رسيديم. چقدر دلم براي خواهر و خواهرزاده هام تنگ شده بود. خيلي وقت بود نديده بودمشون. بعد اينكه ما رسيديم خواهر دومي، مهشيد هم كه نميخواست بياد نظرش عوض شده بود و اونا هم دو ساعت بعد ما رسيدن. خلاصه جمعمون جمع بود. خواهر زاده ام آريا( پسر

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

سه ماه پيش تو يه قرعه فاميلي دو تومن پول به اسمم در اومده بود. قرار بود يك تومن هم روش بذارم و يه گوشتكوب برقي چند كاره بخرم.ماني اونو ازم قرض گرفت و گفت گوشت كوب رو من برات ميخرم. ديروز بالاخره بعد از سه ماه سفارش داد. در روز جاری صبح دلم ميخواست برم بيرون. راستش چندين سال بود حال و هواي ولنتاين رو نديده بودم. گفتم شايد براي اولين بار يه چيزي خريدم. راستش نه بخاطر ماني بخاطر دل خودم. من تا حالا كادوي ولنتاين نگرفتم( و دريافت نكردم). از وسايلهاي فانتزي ولنتاين هم خيلي خوشم مياد. حتي عروسك خرس هم

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

نزديك عيدي سرم خيلي شلوغه. از يه طرف كارهاي خونه و از طرف ديگه خريدهاي لازم. كه البته امسال تصميم داستم چيز زيادي نخرم. فقط كفش لازم داشتم كه خريدم. راستش من قبل ازدواج فكر ميكردم فقط آشپزي به فعاليتهاييكه قبلا داشتم اضافه ميشه در زمان متاهلي. ولي حالا از خيلي فعاليتهاي ديگه م جا ميمونم. شايد هنوز ياد نگرفتم مديريت كنم. از طرفي يكي از مشغله هاي اين روزهام كه البته دوست داشتني هم هست، خانوادمه. خواهرم يلدا با خواهر زاده هام از تهران اومدن خونه مامانم و من هر روز از صبح ميرم بالا پيششون. قرار بود

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

مثلا اينطور بهم القا ميشد كه انگار من فرق هيچ چيزو نميدونم.برگرديم به سفرمون. خلاصه كه مادرشوهرم بيچاره رفتارهاي زننده داره. كه مثل سوهان بودم براي روحم. شبها از حرفهاش سرم ميتركيد. و ميدونستم بعضي حرفهاش به مامانم بر ميخورد و ناراحت ميشد.در روز جاری روز آخر سفرمون بود روز خوبي بود ولي شب انگار همه خسته بوديم. ماني و داداشش رو شام خيلي حساسن و بايد به موقع بخورن. ولي خانمها ميل نداشتن. مادر شوهرمم خيلي خسته بود و حوصله شام درست كردن نداشت و استثنائا به مامانم گفت شام درست كنه با اين لحن: تو كته

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

خببب... بالاخره از سفر برگشتيم. جسمم خسته نيست ولي روحا كمي خسته ام. بعد از اتفاقي كه ديشب افتاد تا نزديكاي صبح بيدار بودم توي راه هم نخوابيدم. همش ميگم كاش اون اتفاق نيفتاده بود. مادرم هم همين نظر رو داره. ميگه زحماتمون به باد رفت. ولي از طرفي هم ميگه مسافرت خوشگذراني محض نيست. قرار گرفتن توي شرايط متفاوته. امروز صبح زود حركت كرديم. مادرشوهر ماكاروني مرغ پخته بود تو راه بخوريم. همه دلخوري ديشب رو فراموش كرديم. مادر شوهر هم مثل هميشه امر و نهي ميكرد. وقتي نگه داشتيم براي غذا، مادر شوهر گفت "پريا

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

در زمان حاضر صبح ساعت ده بيدار شدم. چقدر خواب بعد سفر ميچسبه مخصوصا بعد چند شب بيخوابي. در طول سفر مادر شوهرم همش غر ميزد كه چقد دير بيدار ميشيد و وقت كم مياريم ؛) ولي در زمان حاضر با خيال راحت خوابيدم.. ساعت يازده به مادر شوهر زنگ زدم گفت تازه از خواب بيدار شدم ديروز از وقتي رسيديم خوابيدم تا الان سرم درد ميكنه حالم خوب نيست... همش آه و ناله كرد بدون اينكه يك كلمه تشكر كنه يا بگه خوش گذشت. امشب هم يكي از فاميلهاي دوست داشتني پدرم براي افطاري رستوران دعوت كرده بود. خيلي حس خوبي گرفتم دورهمي خوبي

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

اين روزها همه اش تغيير مود دارم. يكهو از فاز مثبت ميرم فاز منفي. شايد فكر كردن به خرفهاي مادرشوهر يكي از عواملش باشه. يك علت ديگه هم ميتونه بي ثباتي وضع خودم باشه... بدليل انصراف از دانشگاه.... و يا بي ثباتي وضع مالي ماني.تو نت اتفاقي درباره افسردگي بعد ازدواج خوندم. ديدم چقد اين علايم آشناست. مخصوصا تغيير اشتها و برنامه خواب. كه البته برنامه خوابم خيلي بهتر شده. ماه هاي اول ازدواج تا ساعت ٣-٤ نصفه شب تو خونه قدم ميزدم... اونقدر قدم ميزدم تا خسته شم و خوابم ببره. الان تو مود منفي بودم كه گوشيم ز

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

چند مدتي بود كه ميخواستم بنويسم ولي همت نميكردم و هربار محور تازه براي نوشتن داشتم. يك ماه پيش ميخواستم از زنداييم بنويسم كه به سرطان سينه مبتلا بود و فوت شد. و مرگش واقعا غير قابل باور بود. توي اين يك ماه خوابهاي آشفته ميديدم با مضمون مرگ. زنداييم جوون بود و سرحال. ولي يكدفعه علايم بيماري اشكار شد. يه هفته بعد فوت زنداييم مادرشوهرم كورتاژ كرد و زود زود بهش سر ميزديم. بيست روز بعد كورتاژ، يعني هفته پيش، جواب نمونه برداري اومد و مادر شوهر به سرطان رحم مبتلا بود! ماني كه از سر كار اومده بود خبرشو

برچسب: نویسنده: آرتین کاظمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 3:45

صفحه بندی