سفر كوچك خواهر بزرگم يلدا ساكن شهر ديگه اي هستن. شهرشون دو ساعت با شهر ما فاصله داره. مامان و بابام قرار بود اخر اين هفته يعني جمعه برن ديدنشون. به اصرار يلدا، من و ماني هم رفتيم. خواهر سوميم شيرين هم با همسر و ني ني كوچولوشون اومدن. ظهر حركت كرديم و ساعت چهار رسيديم. چقدر دلم براي خواهر و خواهرزاده هام تنگ شده بود. خيلي وقت بود نديده بودمشون. بعد اينكه ما رسيديم خواهر دومي، مهشيد هم كه نميخواست بياد نظرش عوض شده بود و اونا هم دو ساعت بعد ما رسيدن. خلاصه جمعمون جمع بود. خواهر زاده ام آريا( پسر
برچسب:
نویسنده: آرتین کاظمیان
تاريخ: شنبه
31 مرداد
1405 ساعت: 3:45